سلام
من از این به بعد توی این وب اپ می کنم . ببخشید خیلی دیر خبر کردم حوصله نداشتم !!!!
http://e-ghadeghan.blogfa.com/
حتما بیایید همتون ببینید .
مرسی
بابای
سلام ..... خوب و خوش و سلامتید ..... چه خبرا ..... تعجب کردید ...... حق دارید ....... اخه من اهل سلام علیک کردن نبودم ...... اونم یه ساعت !!!!!!!!!!!!!!!
اخه می دونید امروز خبری از اپ های همیشگی نیست قراره........
یه جشن کوچولو بگیریم تو وبم
اخه تولدمه
از امروز
تا
یه هفته ی ناقابل
اینجا جشنه
کادو یادتون نره
خب سخنرانی تموم شد
راستی
!!
کی برای خودش چشن تولد می گیره ؟؟؟؟؟؟
تولدم م
م م
م
م
مبارک مبارک مبارک

×××(((((پول یعنی فلسفه ی وجودی اگه داری هستی نداری هیچ وفت نبودی)))))×××
خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
حساب بانکی ماشین مشکی
ازدواج شکل یه زن چاقه
دست پخت عالی جهیزیه کامل
عشق یعنی دختر شریک بابا
عروسی که کردی بیا سهمتو بدار
معروفیت یعنی یه عکس و امضا
از مهران مدیری رضای گلزار
اخبار یعنی نشریه ی زرد
شادمهر فرار کرد الی شوهر کرد
پول یعنی فلسفه ی وجودی
اگه داری هستی نداری هیچوقت نبودی
شخصیت یعنی گوشی موبایلت
ادرس خونت یا مارک رو شلوارت
اینه معنی روزمرگی
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی
نیایش
شب فرو می افتد
ومن تازه می شوم
از اشتیاق بارش شبنم
نیلوفرانه
به اسمان دهان باز می کنم
ای افریننده ی شبنم و ابر
ایا تشنگی مرا پا یان می دهی؟؟؟
تقدیر چیست ؟؟؟
می خواهم از تو سر شار باشم
زنده یاد سلمان هراتی

و تو در تکاپوی امدن ماه بودی وقتی که نیامد .... ومن در اوج صدای تق تق ماشین تحریر که شعر تو را به نثر در بیاورم و بخوانم بلند ای ماهتاب ای....م... و هیچ صدایی مثل صدای شعر خواندن من زیبا نبود و تو در سرما در گرمای وجود جهان پیدا بودی وقتی که من در گرمای وجود تو چیزی از مفهوم سرد زمستان درک نمی کردم و من در گرما ، گرما ی خانه مان سوزتیر و مرداد و شهریور حالا کجای زمستان گمم ؟ و تو حالا در پشت قله ی یخ بسته ی دماوند که روزی زیبا بود گیر افتاده ا ی و من کجای زمستانم که تو برایم پیغام کمک بفرستی با جغد . ما در سکوت سبز شب به ستاره چشمک زن اسمان حیاط کوچکمان خیره بودیم و به جای حافظ فروغ می خواندیم ...بگذار تا گم شوم در تو کس ...کس نیابد دگر نشانه ی من تب سوزان و اه مرطوبت بورزد بر تن ترانه ی من... و حالا برای جا دادن حرفمان در مغز علیلی حافظ و سعدی و فردوسی... را یک جا می خوانیم و کسی فروغ را هم نمی فهمد . ما در حیرانی زیبا و عارفانه ی عشقمان گم بودیم که ناگهان پریشانی سرخ این سرزمین سیاهی خواب رنگی تو را اشفت و من برای پر پر شدن گلها در خواب معصومانه ی تو گریه کردم و حالا دیگر اشکی برای کسی نمانده که برای لاله های پرپر زیر پای مانده اشک بریزد . ما در ان شب مهتابی زیبا زیر پوست شب اواز بنان سر می دادیم و صدای خود را نمی شنیدیم و حالا اواز ویرانی ما سراسر این هامون به گل نشسته را می لرزاند. ما در سکوت ان شب به یاد هیاهوی زشت این روز ها نبودیم....
با خودش فکر کرد چه جوری ار خدا تشکر کند مگر شرایط بد تر از مرگ هم هست ؟ واقعا مگر شرایط بد تر از مرگ هم بود ؟ فکرش رفت طرف روزهای خوبی که با مادر ش داشت به وقت هایی که باران می بارید و پوست کثیفش را به تمیز ی می شست به ، به ، به ... دیگر واقعا می خواست گریه کند به همه ی بد بختی هایی که یک دفعه سرش امده بود و کرد، یادش نمی امد پدری داشته باشد که هر وقت او گریه می کرده بگوید خجالت بکش مرد که گریه نمی کند حتی نمی دانست که ایا می تواند مرد باشد یا نه ؟ در همین فکر ها بود که احساس کرد دیگر مثل توپ قلقلی بین زمین و هوا قل نمی خورد چشمانش هنوز بسته بود فکر کرد ممکن است مغزش متلاشی شده باشد و حالا در برزخ است . مادرش از این چیز ها خیلی برایش گفته بود منظورم همین روز قیامت و این حرف هاست . می دانست که در دوزخ نمی برندش چون هنوز بچه بود و از این بابت خوشحال بود با خودش گفت : (بچه ها پاکند گناه اگه می کنند که قبول نیست مگه نه که ننه همیشه اینو می گفت ) احساس کرد در برزخی که افتاده بود خیلی تکان تکان می خورد چه برزخ عجیبی بود !! چشمانش را باز کرد اینجا چقدر شبیه زمین بود. برزخ را همه جور فرض کرده بود به جز اینجوری که بود حالا !! یک پسر بچه را پایین تر ها دید که دارد برای خودش بازی می کند . شک کرد که اینجا برزخ بوده باشد مگر انجا جای بازی بود فهمیدکه بین زمین و هوا در یک ریشه ی درخت گیر افتاده است خوشحال بود که هنوز نفس می کشدانقدر که جیغی از سر خوشحالی کشید . پایین را طبق عادتی که در همین چند ساعت پیدا کرده بود دید زد ، فکر کرد : فا صله بیشتر از ان است که بتواند بپرد ، دعا دعا کرد که ان پسرک هوس کند بین بازی احمقانه اش او را نجات بدهد یا مثلا یک دفعه به سرش بزند برود توی نقش مردعنکبوتی و جو گیر شود و بیاید نجانش بد هد نه پسرک با تو پی که داشت شدیداً سر گرم بود و به نظر نمی رسید از مرد عنکبوتی هم چیزی بداند از القا و این حرفها چیز هایی می دانست . سعی کرد امتحانش کند نگاهش را روی پسر بچه متمرکز کرد اما فایده نداشت پسرک خیلی تکان می خورد فکر کرد باز خوب است که نمره جای شکرش باقی است چند ساعتی گذشت چند روزی ، و شاید چند ماهی اما خبری نبود باز هم یاد مادرش افتاد و یاد حرفش، شرایط بد تر ، شرایط بدتر از مرگ ، واقعا بود شرایط بدتر از مرگ را می گویم شرایط بدتر از مر گ انتظار برای امدن مرگ بود پس شاید شرایط بدتراز ان هم بود انارک دهانش را باز کرد و بدون اینکه درست بفهمد چرا از خدا تشکر کرد ...
پایان
انارک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
داستان کوتاه
سرش حسابی داشت گیج می رفت می دانست زمین دور خودش می چرخد اما به این تندی اش را نمی دانست چشمانش را به صورت نیم کور باز کرد دید مادرش نیست می خواست گریه اش بگیرد مادرش کجا بود نمی دانست . تا حالا از کنار مادرش جم نخورده بود یعنی نمیتوانست جم بخورد و از این مساله شکایتی هم نداشت اما حالا... احساس کرد دارد بین زمین و هوا قل می خورد یاد داستان توپ قلقلی افتا د که مادرش برایش گفته بود و خنده اش گرفت اما بلا فاصله یاد چیز دیگری افتاد که دوباره گریه اش شروع شد یاد خواهر برادرانش افتاد که وقتی مثل توپ قلقلی از اون بالا پایین می افتادند مغزشان متلاشی میشد و هر چه داخلش بود ( منظورم همان مروارید های قرمز و خوش رنگ است )و هر چه داخلش بود روی زمین پخش و پلا می شد فکر این که قرار اس مغزش متلاشی شود سر گیجه اش را بیشتر می کرد سعی کرد به یادش بیاید چرا اینجوری شده ؟ فکر کرد ، نمی توانست درست فکرش را متمرکز کند اما همین نیمچه تمرکزی هم که داشت کافی بود تا یادش بیاید که چه باد عجیب و ترسناکی وزیده ناگهان !! ودیگر یاد اوری بعد از و اَش هم که نیاز به تمر کز و این حرف ها نداشت . دلش می خواست اینقدر بچه و دست و پا چلفتی نبود اگر کمی بزرگتر بود شاید می توانست از خودش مراقبت کند و به ان روز نیفتد . نگاهی به پایین انداخت تا زمین به نظرش فرسنگ ها راه امد . این به انارک امید می داد ولی او خوب می دانست اگر ده هزار فرسنگ هم راه مانده باشد با یک چشم به هم زدن تمام می شود دوباره به پایین نگاه کرد تا ببیند ایا سر راه فروداجباری اش رودخانه ای دریایی رودی چیزی نیست ؟؟ رودخانه که بود اما اب کجا بود که انارک کوچولو را نجات دهد دیگر امیدش نا امید شده بود فکرکرد خوب است دم اخری به چیز های خوبی که در زندگی داشته فکر کند به مادرش مثلا ، تا نام مادرش از ذهنش گذشت یاد همان حرفش افتاد که همیشه به او می گفت : ( انارک کوچولو هر وقت در شرایط بدقرار گرفتی خدا را شکر کن که در شرایط بدتر از ان قرار نگرفتی )
ادامه دارد....
به چشمان من شهری به بزرگی وجودت ببخش
نمی دانم امروز قرار است برای که و چه بنوسم اما اهمیت چیست ؟ مهم این است که دستانم به کار افتاده و و جودم ، وجودم که پر از احساس است می خواهد از من خالی شود .این احساس این روزهایم را نمیدانم اسمش چیست ؟ مهم هم نیست برایم اما می خواهم توصیفش کنم ، این روزها پرام از سکوت اما تلخی نیست مثل گذشته ، ارامم اما شور درونی ای در وجودم حس می کنم.چقدر عوض شدم من ، این را خوب می توانم درک کنم . سر درگمی ام هنوز هست و نمی دانم کی گورش را گم می کند . راستی دارم بزرگ می شوم ؟ مغرورم هنوز ، این را دیگران می گویند ، من که نمی خواهم مغرور باشم اما خب... وجودم می خواهد از من خالی شود و پر شود از تو ( این تو را خودم هم نمی دانم کیست ) چرا چشمانم همه چیز را می بیند همه چیز بزرگ مثل کوه و همه چیز کوچک مثل ده هزارم از یک پر کاه احساس می کنم بزرگی چشمان تو با کوچکی چشمان من در دایره سیاه چشمانم مخلوط شده .ای توکه نمی شناسمت به چشمانم شهری به بزرگی وجودت ببخش . احساس می کنم قلبم ابی شده مثل دریا ، مثل اسمان ، احساس می کنم قلب تو در وجود من است ، اری قلبم از ان توست که در ان ابی به زلالی چشمه ی پاک سر کوه روان است . احساس می کنم در وجودم گل می کارند و می دانم که می کارند ، ای کاش از دهانم ، گوشم ، چشمم، بینی ام و از همه ی وجودم گل های اشک نه ، نرگس بیرون می زد که همه می دیدند احساسم را . احساس می کنم همه ی وجودم بارانی است . باران چقدر قشنگ است وقتی تن انار روی درخت خانمان را می شوید. وقتی به گل ها جان تازه می دهد وقتی عطر خاک را در کوچه باغ ها می پراکند . باران چقدر قشنگ است وقتی ...احساس می کنم در شعر های فروغم . در زیر و روی کتاب شعر سهراب زندگی می کنم . احساس می کنم شعرم ، شعری که تو سرودی درباب عشق نه ، در باب زیبا تر از عشق ، زندگی ، زندگی زیبا ست ، زندگی زیباست ، زندگی زیباست ، ز.....عاشقی چیست وقتی زندگی هست ، زندگی نمی کنم برای عشق ، عاشقی می کنم برای زندگی . دلم می خواهد برف ببارد حالا ، همین حالا در تیر تابستان وان هم کجا در اصفهان ، ادم برفی که درست می کردیم یادت هست ؟ چرا پارسال زمستان برف نبارید تا رنگ دنیا را عوض کند اخ که چقدر این رنگ رنگی زیباست . پاییز ( تو لد من ) که فکر می کردم غم انگیز ترین فصل سال است حالا امسال چه دل تنگ امدنش شده ام . همه چیز خوب است جز باور تو ، جز نیاز من و جز دستان ما ، من نیاز دارم تو باورم کنی دستانم دستانت را می طلبد ، من کمی اعتماد می خواهم تا سبز شوم مثل جوانه ها ی گندم که بهار مادرم خیسشان می کند . من هدفی دارم و می دانم به خاطر ش به فردا می رسم هدفم تویی که منی و منم که تویی .
.
.
سبز می مانم
تو رو می شناسم ای شب گرد عاشق
تو با اسم شب من اشنایی
از اندوه تو و چشم تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی
تو رو می شناسم ای سر در گریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکستتو بسپار به دست
نوازش های دست عاشق من
کسی به یاد مریم های پرپر
کسی فکر کوچ کفترا نیست
به فکر عاشقای در به در باش
که غیر از ما کسی به فکر ما نیست
به دنبال کدوم حرفو کلامی
سکوتت گفتن تمام حرفاست
تو رو از تپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقای دنیاست
تو با تن پوشی از گل برگ و بوسه
منو به جشن نور و اینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشیدو به دست من سپردی
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدنم
دل می خواست یک دنیا ی پر از رنگ داشتم تا تمام این سر زمین خاکستری مرده را رنگ می کردم توی اسمان یک خورشید می کشیدم تا دنیا پر از تاریکی و ترس نباشد روی زمین دریایی به بزر گی اسمان می کشیدم تا ماهی های کوچولوی قرمز از بی ابی نمی مرد ند دور فلسطین یک حصار می کشیدم تا غنچه ها ی فلسطینی یکی یکی پر پر نمی شدند یک کلبه ی چوبی میان جنگل های شمال می کشیدم تا تمام اواره ها را انجا جا بدهم امام علی را می کشیدم تا نیمه شب ها برای یتیمان گرسنه غدا ببرد انها را در اغوش بکشد و بگوید من پدر همه ی شما هستم مریم مقدس ، مریم ناجی را می کشیدم تا ازحرمت دامن پاکش تمام هفت اسمان و تک زمینمان پاک می شدخدایا از خودم متنفرم چرا نمیتوانم کاری بکنم چرا نمی خوام چراااااااااااااااااااااااااااا....
از سرمای این زمانه ، این دوران دارم یخ می زنم عصر یخ بندان سه !! کا ش همه جا اتش می گرفت ، کاش گل سرخ با خزان اشتی می کرد،کاش می شد تمام دستهای خسته را بوسید ، کاش من از این سر گردانی رها می شم ،کاش کاش کاش ...کاش کسی حالم را می فهمید کاش دستی کمکم می کرد...
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم
کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی در یایی می خواد
عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی توسی سرد مثل یک عشق پر اوازه شدن
کمکم کن کمکم کن نذار این گم شده از پا در بیاد
کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیک برامون ما باید بریم به دریا برسیم
دلم تنگه برای گر یه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من
خیلی دلم برای بچگی هایم تنگ شده وقتی توی بازی ها دعوایم می شود وقتی برادرم خوراکی ام را می گرفت یا سربه سرم می گذاشت وقتی گریه ام می گرفت اغوشی بود که امن باشد که تا اخر گریه هایم نوازشم کند دلم برای وقتی که مادرم با دست های مهربانش مو هایم را می بافت تنگ شده برای وقت هایی بی بی جان برایم قصه ی خانوم کوچیک و مهمان ها یش را برایم می گفت برای وقت هایی که خودم را برای پدرم لوس می کردم برای وقت هایی که برادرم به من حسودی می کرد یا من به اوبرای تمام خاطرات کودکی برای گهواره ام که یادم نمی اید چه شکلی بود برای دو چرخه ام که همیشه به خاطرش به برادرم التماس می کردم تا زنجیرش را بیندازد برای وقت هایی که باپسر همسایه بغلی مان دعوایمان می شد و برادری بود که سینه سپر کند و با صدای زیرش که به مرد ها نمی مانست بگوید اگه یه بار دیگه ابجی منو اذیت کنی تکه بزرگت گوشته ان روزا ها رفتند ان روز های خوب ان روزهای صادق و سرشار از عطر اقاقی ها...همیشه عاشق این شعر فروغ بودم نمی دانم چرا؟ حالا دیگر ان روز ها گذشته ودیگربر نمی گردد در این اشفته بازار واقعا دلم می خواهد زار زار گریه کنم اما نمی دانم چه کسی می خواهد مرا در اغوش بگیرد حالا دیگر بچه ها از پای رایانه بلند نمی شوند دیگر پسر همسایه ای نیست که با دختر بچه ی شیطان دعوا کند حالا دیگر هیچ چیز نیست هیچ چیز نداریم هیچ چیز....

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه
همیشه دختر فقیرو می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگتر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شودم نه یک کبوتر
دلم تنگ برای گریه کردن
کجاست مادر کجا ست گهواره ی من
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمی یاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم اغوش بی دغدغه می خواد
تو این بستر پاییزی مسموم
که هر چی نفسه سق بریده
نمی دونه کسی چه سخت موندن
مثل برگ روی شاخه ی ترکیده
دلم تنگ برای گریه کردن
کجاست مادرکجاست گهواره ی من
ببین شکوفه ی دل بستگی هام
چقدر اسون تو ذهن باد می میره
کجاست اون دست نورانی و معجز
بگو بیاد و دستمو بگیره
کجاست مریم ناجی مریم پاک
چرا به یاد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی
چرا دامن سبزش چتر من نیست
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من